رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

روزهای سخت و دردناک

 امروز مامان پارمین زنگ زد و گفت بیا بریم پلیس +10 گواهینامه ام رو تمدید کنم منم اماده شدم تا خواستم از خونه در بیام   جات و کثیف کردی وایییییییییییییییییییییییی از درد سوختگی فقط جیغ میزدی منم گذاشته بودمت تو اغوشی تا در بیارمت از حال رفته بودی  من همزمان با تو گریه میکردم  نمی دونستم چی کنم  هل شده بودم سریع شستمت و دست و پاهای کوچولوت از درد می لرزید خیلی دلم سوخت .  کرم کالاندولا رو زدم و پوشکت کردم از هولم گوشی رو جا گذاشتم بابایی خیلی نگران شده بود . تو مسیر برگشت  دیدم پسری داره بابایی پیرش رو میزنه  تو خیابون گریه ام گرفته بود  بیچاره همین پلیس اومد همون پدر پیرش گفت اقا هیچی نیست یه کمی ع...
12 آذر 1391

واکسن 6 ماهگیت

 دیروز صبح ساعت 10 با بابایی و مامان جون رفتیم  بهداشت خیابون ولیعصر  برای واکسن . اول قد و وزنت کرد قدت همون 70 وزنت هم 8:400 ولی 400 گرم لباس کم کرد . گفتن که رشد زیادی نکرده هنوز هم از اون خط مشکی بالاتر هستی ولی کمی سقوط داشتی خیلی ناراحت شدم گفت بخاطر درد دندون هست هنوز هم جز عالی ها هست نگران نباشید. :(   بعد گفتن که نخود فرنگی تو سوپ نریزم ضرر داره بعد از این مسواکهای نرم و انگشتی دادن که رو لثه هات بکشم دردش کمتر بشه خواستم از این ژلهای تسکین دهنده بگیرم ولی گفتن که بهتره نگیری چون شیمیایی هستن همون لثه گیری که توش اب داره رو بزار فریزر  یخ بزنه بعد بهش بده  این کارو کردم ولی چون تو  دستت میگیر...
12 آذر 1391

نیم سالگیت مبارک

 قربون پسر نازم بشم امروز قند عسل من  6 ماهگیش تموم شد خیلی خوشحالم . که داره  بزرگ شدنت رو می بینم. چند روزی بود که تو فکر این بودم که ازت عکس پاییزه بگیرم  امروز بهترین فرصت بود که با بابایی بریم  پیک نیک و ازت عکسهای خوشگل بگیرم اول شمال رو انتخاب کردیم که هم ماهی بگیریم هم عکس ولی من  ساعت 10 صبح تازه از خواب بیدار شده بودم دیر شده بود و و جاده الموت رو انتخاب کردیم  به مامی جون گفتیم اونا هم اومدن (بابا بزرگت (بابای من) دیروز بازنشسته شد و دیگه تموم وقتش رو با شما سرگم میشه) تبریک میگیم ))  ناهار رو خونه خوردیم بابا جون برامون غذای خوشمزه گذاشته بود دستش درد نکنه خیلی  کمکم میکنه.  بعد &...
10 آذر 1391

تقدیم به تو که بهترینی

 دیروز فهیمه جون  دوستم  زنگ زد من رو برای سفره نذری دعوت کرد.  من دیگه دیدم که اگه بخوام ببرمت برام مشکل میشه اونجا  طاقت نیاری و شلوغ هست گذاشتمت پیش بابایی .  تقریبا 2 ساعتی گذشته بود که بابایی زنگ زد و گفت اصلا بند نمیشه پشت تلفن فقط صدای گریه تو میومد اصلا متوجه نشدم بابایی چی گفت. به بابایی گفتم فقط رادوین رو اماده کن سریع از خونه بیارش بیرون . نمیدونی  تو دلم چی گذشت یه حال بدی داشتم    دیگه هیچ وقت هیچ وقت تنهات نمی زارن  یا جایی نمیرم یا با خودم میبرمت  وقتی بابایی اوردت  گوشه چشمت همه اشک بود و یه تیکه از اشکات خشک شده بود  دیگه هیچ وقت اون اشکت رو نبینم .  وقت...
8 آذر 1391

عشق مادری

در مقابل تقدير خداوند مثل كودكى يكساله باش كه وقتى او را به هوا مى اندازى ميخندد چون هرگز فكر نميكند كه تو او را نخواهى گرفت     ...
7 آذر 1391

بدون عنوان

 عشقم  دیروز بعد از ظهر  با فرشته خانم و اقای گیلک و دخترش و دکتر نصوری و خانمش و دخترش و خاله جون و مامی جون رفتیم  خونه دکتر رسا خیلی خوش گذشت بیچاره زن دکتر رسا سرطان  گرفته اول سرطان رحم داشت الان کبد هم گرفته واییییییی خیلی لاغر شده بود کل بدنش زرد شده بود هر یه امپولی که میزنه 3 میلیونه بعد اخرش هم مرگ  خیلی دلم براش سوخت . با بابایی رفتیم تو باغ  عکس گرفتیم برگهای پاییزی خیلی زیبا شده بودن   خیلی خوش گذشت خیلی خندیدیم  ولی شماااااااااااااااااااااااااااااا وای خیلی بد اخلاقی کردی تا الان  اینجوری  بد خلقی نکرده بودی  به همه گفتم رادوین خیلی خوش اخلاقه اصلا غریبی ...
4 آذر 1391

بدون عنوان

این تعطیلات رو ما تو خونه هستیم  اخه بابایی میگه چند روز رو رفتن مسافرت با بچه کوچیک سخته از نظر من که سخت نیست. کاشکی می رفتیم  از امروز دیگه این نذریها شروع میشه تا  4  و 5 روز غذا داریم اخه من خیلی زورم میاد پول این نذری رو بدن به کسی که نداره  مریضه یا پسر دختری که میخوان ازدواج کنن ندارن.  به خدا اینقدر غذا میارن جلو در که ما نمی تونیم بخوریم میریزیم بیرون.    اون موقع که رفتم سونگرافی گفت نی نی پسره  خیلی گریه کردم مثلا دختر دوست داشتم  اما الان دیونه پسر بچه هام خیلی دوسش دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...
3 آذر 1391

بدون عنوان

 اینقدر شیرین و با مزه شدی که بعضی وقتها هوس میکنم فقط فشارت بدم بعد تو گریه کنی خیلی نازی عزیز مامان اینقدر دندونم رو فشار میدم درد میگره الان دیگه کاملا می شینی وپاهاتو میگیری کشته مرده زیر گلوت هستم خیلی بوی خوبی میده  این چند روز تعطیلی رو دوست دارم برم مسافرت اخه حوصله ام سر میره تو خونه  بابایی میگه بریم اصفهان . ولی من دوست دارم برم شمال کنار دریا  واییییییی خیلی ارامش بخش هست. اصلا  دوست ندارم تو خونه بمونم اگه بابایی دوشنبه رو مرخصی بگیره که دیگه عالی هست     ...
1 آذر 1391